Glarisha

Glarisha

گلاریشا نام یک رمان فانتزی به قلم محمد حسین داودی می باشد
Glarisha

Glarisha

گلاریشا نام یک رمان فانتزی به قلم محمد حسین داودی می باشد

کجای قافله بودی

کجای حادثه از من گرفت جانم را
کجای معرکه از دست ها توانم را


کجای مرثیه ها یادگار مرگ تو بود
کجای قافیه ها باختم زبانم را


کجای قافله بودی که ما نمی دیدیم
که برده داغ تو بر باد دودمانم را


کجای وسعت جغرافیاست بودن تو
که بعد مرگ تو بستند دیدگانم را


به شکل نقطه پرگار بودم اما شست
فلک به چیدن تو چرخ کهکشانم را


پر از ستاره شدی شعر ما نمی شنوی
پر از ترانه ی شب کرده ای جهانم را


حضور توست در این بی قرار مبهم شب
پر از طراوت شب کرده آسمانم را

.


شعر از محمدحسین داودی


هر سال آبان ماه

هر سال آبان ماه که 

از راه می آید

به یاد عشق می افتم


به یاد صخره های مهر

به یاد شعر می افتم

  ادامه مطلب ...

Gaza in fire

I’m Gaza in fire—————-you are Mecca in grief

I’m the end of the world——you are the end of the stories

 
ادامه مطلب ...

من غزّه ای در آتشم

من غزّه ای در آتشم ، تو مکّه ای در ماتمی
من آخر دنیا شدم ، تو قصه ها را خاتمی

.

من غزّه ای خونین جگر ، تو مکّه ای بُبریده پر
اهریمن پولاد سر ، خندان بیاساید دمی

.

آنگه زبان ها مُهر ها ، وانگه به چشمان ابرها
وقت نفیر گوش ها ، وقت سقوط آدمی

ادامه مطلب ...

چرا بوی اسپند را دوست دارم؟

چرا بوی اسپند را دوست دارم؟
که خاک است خوانش . و همواره پاک است

و پر میشود بیشه از بویش اما
هلاک است . این بیشه دیگر هلاک است

از ایجاز و ارزانی اش در شگفتم
نه برگی برای دریدن نه خاری

از اعجاز او در بیابان بگویم
نه گنجی نهان دارد از خود نه باری

که یک نکته در ویژگی های آن نیست
درون و برون هر چه باشد همین است

و این است یک راز پیدای هستی
هر آزاده ای ریشه اش در زمین است

زمین گاهوار بهار و زمستان
همیشه فرو مانده در زندگانیست

زمین مادر مانده تنهای انسان
همیشه به لب ناله ی جاودانیست

غزل بند تلخم ، تَر از اشک و غم گشت
چقدر آخرین بند را دوست دارم

و این سازه ام تازه با بوی نم گشت
چقدر آه .  اسفند را دوست دارم


شعر از : محمدحسین داودی

جوراب من کجاست؟

جوراب من کجاست ؟ جوراب های من
جوراب پاره ام ، بیتاب های من

خوابم زدود و شست ، مضرابهای من
بارانِ اشک من ، سیلاب های من


چون مرغکی اسیر ، ازبخت مرده ام
شبواژه های سرد ، میراث برده ام

سرگشته عقل خویش ، بر مِی سپرده ام
سوگند می خورم ، من می نخورده ام


جوراب من کجاست؟ ، اینجا مجال نیست
در فرض مستی ام ، جای سوال نیست

این فرض هرچه هست ، فرض محال نیست
من می روم و هیچ ، دیگر جدال نیست


تاکوچه می دوم با گونه ی ترم
دنیا چه ساکت است؟، ای وای دفترم

ده سال شعر درد ، ده برگ پرپرم
نجوای سرخ من ، یحیای بی سرم


ساعت به سر رسید ، با ردِّ پای نور
از خواب می پرم ، با هوی و های نور

در چشم من شکفت با ریسه های نور
یک حس ناب شعر ، در لابه لای نور


کو گنج سرخ من ، کو انزوای من؟
برکاغذ آورم سیلاب های من

بانگی زدود و شست مضراب های من
جوراب من کجاست جوراب های من



شعر از : محمدحسین داودی

غصه منو نخور

غصه منو نخور هر چی بشه

روزای تلخ بهارو دوست دارم

می دونم خیلی غریبی نگو نه

آخه من تنهاییارو دوست دارم

.

ای بابا گریه نکن دلم گرفت

می دونم چطور روزارو بشمارم

بابا انصافتو شکر آی زمونه

من باید ثانیه ها رو بشمارم ؟

.

این روزا هر کسی با یه خاطره

توی دنیای وجودش می پره

می خوای از آبیا من دل بِکَنَم

می دونی زنده نبودن بهتره

.

تو که باز ذهنمو خوندی چی بگم؟

باز می پرسی واسه عیدی چی میخوام؟

این همه آدمو باز نوبت من؟

بی خیالش شدم عیدی نمی خوام

.
شعر از :محمد حسین داودی

کشتی جنون زده ی شب

تمام درد زمین یادگار خستگی من

هجوم سرد زمان موسم شکستگی من


سراب تلخ جنون ابتدای بی کسی تو
حصار زرد خزان اوج دلگسستگی من

تمام خشم زمین جرم دل نبستگی تو
تمام درد زمان مزد دلشکستگی من

حضور توست دراین کشتی جنون زده ی شب
که گشته شعرِ شب من به گل نشستگی من

نشسته ظلمت محض تودر یگانگی غم
که گشته ظلمت وغم همدم دودستگی من

ببین چه پست وسبک گشته آسمان به سرِ ما
که سهم تیر و کمان شد زدام رستگی من

رسیده موسم تسلیم و انتهای صداقت
کنون رسیده معما به دست بستگی من


شعر از : محمدحسین داودی

نارنج و ترنج

یک شب از سوز و تب اسفند ماه

تازه نارنجی به قصری یافت راه


هاج و واج از رنگ ها و نقش ها

در میان پرده ها و فرش ها


دید نقشی در نکورویی یکیست

گفت ای زیباترین نام تو چیست؟


گفت نام من ترنج است ای جوان

نام من در رنج اندامم نهان


گشت نارنج از جوابش در شگفت

خنده کرد انگشت بر دندان گرفت


ای به عمرت صبح و شب نابرده رنج

نام من نارنج و نام تو ترنج


من به سرما سوز مردم دیده ام

قصه ی هر روز گندم دیده ام


من تلاش باغبانان دیده ام

رنج کشت و کار دهقان دیده ام


تو ولی هر  روز و هرشب ساز و رقص

پادشاهان جام بر لب ساز و رقص


کرد مسکین پیر بر کودک نگاه

بغض صدها سینه را با سوز و آه


گفت نام من برای شاه نیست

قصر شاه از رنج ما آگاه نیست


من ترنج از رنج های مردمم

من همان هر روز رنج گندمم


پشت نام من نهفته درد شب

از صدای کودکان  سرد شب


پشت نامم اشک صدها دختر است

نام من همگون نام مادر است


آب و رنگ توست خاک  باغ و دشت

یا طبیعت روح پاک باغ ودشت


تاب و رنگ من دروغ قدرت است

رنج من پنهان به رنگ ثروت است


جنس تو میراث جنس مزدکی

بوی جوی مولیان رودکی


جنس من نفرین کرم سوخته

تهمت پرواز برلب دوخته


عشق دهقان کار نان و زندگیست

  باغبان در لذت آزادگیست


رنج اینجا زیر پای مست شاه

آه مظلومی لگد مال و سیاه


انتهای تو به خاک است و زمین

انتهای من به نیرنگ است و کین


آتشست این رنج نام و باد نیست

  مرهم این زخم جز فریاد نیست

اسیر تیغ گناه

اسیر تیغ گناه و نگاه پرآهم

 "که سیب چشم تو دیگر نموده گمراهم"

 

 درعمق سینه ی زنجیرهای پربرقت

 "دچار نیمه شب و سایه های بیگاهم"

 

 حضور توست درین قلعه ی نفس گیرم

 تو ایستادی و من مات قلعه و شاهم

 

 و تیر آهوی چشمت پلنگ چشم مرا

 نشانه رفته و من آه . تشنه ی ماهم

 

 نهنگ حادثه ای طعمه کرده بختم را

 هزار قافله هم رفت و من در این چاهم

 

 "چگونه وارد دنیای شعر من شده ای؟"

 کویر شبزده و ماسه های جانکاهم

 
 "دلم گرفته دعا کن دوباره پر بکشم"

 شکسته بالم و پرواز واژه می خواهم

 

شعر از : محمد حسین داودی

پی نوشت : مصرع های داخل گیومه الهام گرفته از اشعار شخص دیگری است .

گویی به محرابم دری

چشمت چو دیدم گوهری گشتم لبالب مشتری
گشتی بدین غارتگری جانا چرا افسونگری

آتش به ایمانم زنی بر بام انسانم شوی
پیدا و پنهانم کنی هر شب گریبانم دری

هردم به باغ خاطرت در بند چشم ساحرت
پُر دُر چو دیدم هر برت گفتم چرا بی پیکری

دستم به دامن پرگهر سرسوی دامن بی خبر
مست و ملول و دیو سر از هر دری صدها بری

خو کرده با شیدای من خون کرده در شبهای من
آتش به سرتاپای من کردی مرا خاکستری

"تا دل به مهرت داده ام در بحر فکر افتاده ام
چون برنماز استاده ام گویی به محرابم دری"


شعر از : محمد حسین داودی

پروانه ها

پروانه ها
ای میهمانان سرور انگیز
ای میهمانانی که باران را
برای مردمان سالها در حسرت باران
باز ارمغان آورده اید
و شوکت را
امید و عشق و برکت را

فراوان شو فراوان شو فراوان تا از انبوهت
دشمنان سرزمین من
بهراسند
دامنت به دور دست ها بگستران برو به گوش دشمنان سرزمین ما رسان
که سرزمین سام و زال و نیرمان
گردنکشان را
زورگویان را
تمام دشمنان پست ایران را
به خاک ذلت و خواری همی خواهد کشاند

فراوان شو

پی نوشت : این شعر در سال 1404 با شکل و محتوای جدید منتشر شده است

گلاریشا قسمت اول

ستاره شناسان بر این باورند که زحل ، سیاره ای است که حلقه های گسترده ای از یخ و سنگ ریزه به دور آن در حال چرخش است . اما ماهیت واقعی این سیاره حلقه دار ، در خارج از منطق ماده و قراردادهای چشم آدمی ، جهان پهناوری مملو از جن های کوچک و بزرگ می باشد ، که در شهر ها و روستاهای خود زندگی می کنند . شهر ها و روستاهایی که در قالب حلقه های گسترده و متوالی به دور مرکز سرشت وعدمشان در تلاطمند. با منطق آدمی ، ذرات یخ و سنگ ریزه می چرخند . اما درحقیقت ، در این چند حلقه ی پهناور ، میلیون ها جن غرق در ماجراهای خود هستند.
معمولا جن ها از دنیای خود به دنیای انسانها سفر نمی کنند ، اما اگر این کار را انجام دهند ، شما تصور کنید که شهاب سنگ کوچکی در جو زمین متلاشی شده است .

http://s8.picofile.com/file/8360000342/No_72_2_.JPG