برای گفتن تو عاشقانه لازم نیست
برای رنج و تباهی ترانه لازم نیست
.
از این عروض غزل گوش ما پر است برو
صدای عشق تو در این زمانه لازم نیست
پائیز برگ ریزان
نسل بهاری من
اندوهگین و تنها
فصل نداری من
ادامه مطلب ...
ای که در تنگنای غربت من
ساختی یادمان پستی خویش
باز با انحنای دفتر من
بسته دیدی کران مستی خویش
دست آخر برنده من بودم
پوچ کردی تمام هستی خویش
انتهای ستمگران درد است
انتهای جهان پرستی خویش
بعد خود شیونی نخواهی دید
سربنه شیون دودستی خویش
هرچه من هی کتاب تازه و تر
هر چه تو هی فشار و خستی خویش
وقت تکرار شعرِ کهنه ی توست
تازه کن بیت می شکستی خویش
ملخ های امسال پیدایشان نیست
ضعیفان مسکین گدایان گندم
.
ملخ های خشک استخوان سربرهنه
گرفتار پوتین رهوار مردم
.
که هرساله با سوز و سرمای پاییز
بمیرند و مدفون درانبوه شب گم
.
به جرم رسیدن به دنیای انسان
که دیریست می بوده دنیای گژدم
.
بپرسند افسوس اینجا خدا بود!
و اکنون جهان پرشدست از تلاطم؟
.
بنالند از موطن خویش و افسوس
بنالند از هجرتِ سوی مردم
.
صدافسوس مردم همه در عبورند
و پوتینشان خرد کردست هیزم
.
.
شعر از: محمد حسین داودی
چرا بوی اسپند را دوست دارم؟
که خاک است خوانش . و همواره پاک است
و پر میشود بیشه از بویش اما
هلاک است . این بیشه دیگر هلاک است
از ایجاز و ارزانی اش در شگفتم
نه برگی برای دریدن نه خاری
از اعجاز او در بیابان بگویم
نه گنجی نهان دارد از خود نه باری
که یک نکته در ویژگی های آن نیست
درون و برون هر چه باشد همین است
و این است یک راز پیدای هستی
هر آزاده ای ریشه اش در زمین است
زمین گاهوار بهار و زمستان
همیشه فرو مانده در زندگانیست
زمین مادر مانده تنهای انسان
همیشه به لب ناله ی جاودانیست
غزل بند تلخم ، تَر از اشک و غم گشت
چقدر آخرین بند را دوست دارم
و این سازه ام تازه با بوی نم گشت
چقدر آه . اسفند را دوست دارم
شعر از : محمدحسین داودی
جوراب من کجاست ؟ جوراب های من
جوراب پاره ام ، بیتاب های من
خوابم زدود و شست ، مضرابهای من
بارانِ اشک من ، سیلاب های من
چون مرغکی اسیر ، ازبخت مرده ام
شبواژه های سرد ، میراث برده ام
سرگشته عقل خویش ، بر مِی سپرده ام
سوگند می خورم ، من می نخورده ام
جوراب من کجاست؟ ، اینجا مجال نیست
در فرض مستی ام ، جای سوال نیست
این فرض هرچه هست ، فرض محال نیست
من می روم و هیچ ، دیگر جدال نیست
تاکوچه می دوم با گونه ی ترم
دنیا چه ساکت است؟، ای وای دفترم
ده سال شعر درد ، ده برگ پرپرم
نجوای سرخ من ، یحیای بی سرم
ساعت به سر رسید ، با ردِّ پای نور
از خواب می پرم ، با هوی و های نور
در چشم من شکفت با ریسه های نور
یک حس ناب شعر ، در لابه لای نور
کو گنج سرخ من ، کو انزوای من؟
برکاغذ آورم سیلاب های من
بانگی زدود و شست مضراب های من
جوراب من کجاست جوراب های من
شعر از : محمدحسین داودی
غصه منو نخور هر چی بشه
روزای تلخ بهارو دوست دارم
می دونم خیلی غریبی نگو نه
آخه من تنهاییارو دوست دارم
.
ای بابا گریه نکن دلم گرفت
می دونم چطور روزارو بشمارم
بابا انصافتو شکر آی زمونه
من باید ثانیه ها رو بشمارم ؟
.
این روزا هر کسی با یه خاطره
توی دنیای وجودش می پره
می خوای از آبیا من دل بِکَنَم
می دونی زنده نبودن بهتره
.
تو که باز ذهنمو خوندی چی بگم؟
باز می پرسی واسه عیدی چی میخوام؟
این همه آدمو باز نوبت من؟
بی خیالش شدم عیدی نمی خوام
.
شعر از :محمد حسین داودی
کنکور 1381 . کنکوری که
سوالات 24 ساعت قبل از کنکور
به قیمت های مختلف فروخته می شد
(البته سال های بعد هم همین قضیه تکرار شد)
به من هم پیشنهاد کردند . 500تومن می خواستند
به هر دلیل نخریدم . اما دوستانم خریدند و نتیجه گرفتند .
این شعر هم یادگاری از چند روز قبل از کنکور سال1381 می باشد
برای خودم پختگی شعر خیلی جالب است
شعر بدون هیچگونه چکش کاری
دست نخورده تقدیم شما:
...................................
آه کجایی نفس ، آه کجایی خیال
کو ؟چه کنم؟ سر به درد ، سوخت مرا هر دو بال
استرس مرگبار ، روز شمار فرار
هر تپشی بی قرار ، راحت جانم محال
بخت نگون بخت من ، این دل جان سخت من
دلهره بر تخت من ، نی به کجایی بنال
داغ قضا بر تنم ، مهر بلا بر سرم
خود به فنا بسپرم ، وای از این حال و فال
رعشه بر اندام من ، زهر در این کام من
آرزوی خام من ، قسمت من پر ملال
آه و فغان کار من ، یاس و فسون یار من
خرد دل زار من ، کی بکنم شرح حال
عدل و عدالت نشست ، فقر و فلاکت بدست
این همه قارون مست ، این همه افکار کال
یارب از این درد جان ، باختم این امتحان
شرم به چشمم نهان ، از کرمت کن حلال
آه کجایی نفس ، آه کجایی خیال
می کشدم خون جگر ، باز به راه ضلال
شعری از : محمدحسین داودی
10 خــــــــرداد 1381
تمام درد زمین یادگار خستگی من
هجوم سرد زمان موسم شکستگی من
سراب تلخ جنون ابتدای بی کسی تو
حصار زرد خزان اوج دلگسستگی من
تمام خشم زمین جرم دل نبستگی تو
تمام درد زمان مزد دلشکستگی من
حضور توست دراین کشتی جنون زده ی شب
که گشته شعرِ شب من به گل نشستگی من
نشسته ظلمت محض تودر یگانگی غم
که گشته ظلمت وغم همدم دودستگی من
ببین چه پست وسبک گشته آسمان به سرِ ما
که سهم تیر و کمان شد زدام رستگی من
رسیده موسم تسلیم و انتهای صداقت
کنون رسیده معما به دست بستگی من
شعر از : محمدحسین داودی
جیرجیرک بس کن این آواز تکراری
بس کن این افسون هشیاری را
نعره ی آهن
نعره ی انسان
قصه ی فریاد بی پایان
غصه ی نان
غصه ی صدها هزاران چیزدیگر
غصه ی فردا برای شبنشینان کافی ست
چشمهای مردمان آکنده از نقاشی ست
گوشه ای تنها زچشم خلق پنهان گشته ای ازچه؟
قصه می خوانی برای که؟
کیست گوش خود سپارد تا تو بنشینی بخوانی قصه هایت را
قصه ی یک رنج بیگاری
جیرجیرک کودکان خوابند
مردمان خستند
شرم کن کم کن صدایت را
جیرجیرک
شبپرستان با تو بد بودند؟ بد کردند؟
مطرب صدها هزاران سال بیداری
ساز ناکوکت صدایش گنگ است
خیز و بشکن سازعیاری
ازچه می رقصی میاور خفت و خواری
جیرجیرک مشکن این اکرام اجباری را
جیرجیرک راحتم بگذار ازجانم چه می خواهی؟
ناله کم کن می نویسم
جیرجیرک می نویسم شعر بیداری
می نویسم شعر بیداری را
شعر از : محمد حسین داودی
اگر آنروز شعرم را نمی خواندی
اگر آنروز شعرم را رها از هرچه در دنیا نمی خواندی
اگر آنروز سوی خود مرا تنها نمی خواندی
اگر آنروز اگرهای مرا اما نمی خواندی
اگر آنروز چشم و گوش شعر کولی ام را وا نمی کردی
اگر آنروز پشت دفتر سرخ مرا امضا نمی کردی
اگر نیرنگ شومت را زمن حاشا نمی کردی
اگر هرگز دروغت را میان شعرهایم جا نمی کردی
بدان دیگر وفادارت نمی مانم
بدان دیگر برایت هیچ شعری را نمی خوانم
بدان دیگر یکی از شعرهایم را از آن تو نمی دانم
بدان دیگر برای شعر بارانم پشیمانم پشیمانم
برو خوش باش
برو با آن غزل سازان نو خوش باش
برو نیما برو افسانه شو خوش باش
برو سختی برای ماست تو خوش باش
اگر دیگر .. اگر آنجا .. اگر در خانه ی دیگر
اگر هم دیگر از هم هیچ همچون مردم بیگانه ی دیگر
اگرهم خواستی در واژه های شاعر دیوانه ی دیگر
برو از ما خدا حافظ . برو ویرانه دیگر
شعر از : محمدحسین داودی
گلهای بازرانی دنیایی از خدا
همواره برلب اند غزل هایی از خدا
گلهای ساده در دل فرهنگ سادگی
از بازماندگان اهورایی از خدا
در دشتشان هنوز به میراث مانده است
یک شاهکار ناب تماشایی از خدا
از بازماندگان دل آسوده از زمین
در آرزوی یک دل دریایی از خدا
رنج هزار حادثه در خود نهفته و
در انتظار قصه و لالایی از خدا
پاییز دردخیز به پایان رسیده است
حالا رسیده وقت تقاضایی از خدا
تاریخ زنده ایست که برخاک می رود
مشروطه خواه خواهش فردایی ازخدا
یک شب از سوز و تب اسفند ماه
تازه نارنجی به قصری یافت راه
هاج و واج از رنگ ها و نقش ها
در میان پرده ها و فرش ها
دید نقشی در نکورویی یکیست
گفت ای زیباترین نام تو چیست؟
گفت نام من ترنج است ای جوان
نام من در رنج اندامم نهان
گشت نارنج از جوابش در شگفت
خنده کرد انگشت بر دندان گرفت
ای به عمرت صبح و شب نابرده رنج
نام من نارنج و نام تو ترنج
من به سرما سوز مردم دیده ام
قصه ی هر روز گندم دیده ام
من تلاش باغبانان دیده ام
رنج کشت و کار دهقان دیده ام
تو ولی هر روز و هرشب ساز و رقص
پادشاهان جام بر لب ساز و رقص
کرد مسکین پیر بر کودک نگاه
بغض صدها سینه را با سوز و آه
گفت نام من برای شاه نیست
قصر شاه از رنج ما آگاه نیست
من ترنج از رنج های مردمم
من همان هر روز رنج گندمم
پشت نام من نهفته درد شب
از صدای کودکان سرد شب
پشت نامم اشک صدها دختر است
نام من همگون نام مادر است
آب و رنگ توست خاک باغ و دشت
یا طبیعت روح پاک باغ ودشت
تاب و رنگ من دروغ قدرت است
رنج من پنهان به رنگ ثروت است
جنس تو میراث جنس مزدکی
بوی جوی مولیان رودکی
جنس من نفرین کرم سوخته
تهمت پرواز برلب دوخته
عشق دهقان کار نان و زندگیست
باغبان در لذت آزادگیست
رنج اینجا زیر پای مست شاه
آه مظلومی لگد مال و سیاه
انتهای تو به خاک است و زمین
انتهای من به نیرنگ است و کین
آتشست این رنج نام و باد نیست
مرهم این زخم جز فریاد نیست